تبليغاتX
شعر

در طلبت همچو لهب سوختم

بار دگر درس غم آموختم

گر چه كه رفت چهره ات از پیش چشم

یاد تو را بر دل و جان دوختم

آینه زندگی بشكستمو

شعله شمع دلم افروختم

باز فلك داد مرا درس سخت

تجربه ای نو ز تو اندوختم

من كه غرورم همه جا شهره بود

در پی دیدار تو بفروختم

وقت جدایی به تو كردم نگاه

چشم دلم بود كه به تو دوختم


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 18:17  توسط م-خ | 

مهرباني تا کي؟

چه بدي دارد، سردي و سر سختي؟

چه بدي دارد اگر باران شد

پا به چکمه تن به چتر بسپاريم

رو ز خورشيد بدزديم، پنجره نگشاييم

چه بدي دارد؟ ظلمت و تاريکي

چه بدي دارد اگر، اشک جاري نگذاريم به رخ

خنده را از ته دل، نکشانيم به لب

چه بدي دارد اگر عشقي رفت

بي تفاوت باشيم

نهراسيم و نگرييم بي گاه

و ببنديم دوچشم که ندوزيم براه

چه بدي دارد اين؟

کاش مي شد هر روز

زندگي کرد چنين

مهرباني تا کي؟


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 16:24  توسط م-خ | 
با دهانی بسته میزدم این فریاد

عشق من رفت برباد

عشق من رفت برباد

کو کجاهست یاری

که بداند این درد

درد بی فرجامی

درد این ناکامی

غصه های یک مرد

عشقم از یادش برد

من تنها را در

کوچه های خلوت تاریکم

به کلامی آزرد

***

آه ... و آه ... که دریغ

بعد از آن تنهایی

چه جوابی دادی

چه نگاهی کردی

چه کلامی گفتی

چه ... و چه...

من شدم بازیچه

و همه لحظاتی

که به یغما رفتند

و خیال خامی

که نگردید حاصل

حرف بسیاری هست

تا بگوید این دل

لیک عاید نشود

از گذشته حاصل

***

گر چه شاخه جوان عشقم

به بُرای کلام تو بریدست ،اما

گر تبربرکند این ساقه بید

در دلم هست امید

که تبر یک روزی

به حقارت افتد

و بدون دسته، گوشه ای میمیرد

همه امید به آن روزم هست

که از این جان و تنم

همرهی سازم و تو

به حقیری نروی

و کنار هم ما

ریشه جور و جفا را بکنیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 18:19  توسط م-خ | 

با تو من دریام

بی تو من تنهام

با تو هر روزم

بی تو بی فردام

باتو در اوجم

بی تو بی فرجام

باتو من شادم

بی تو با غمهام

باتو مغرورم

بی تو چون مورم

با تو من رسته

بی تو تن خسته

با تو آوازم

بی تو فریادم

با تو در گُلها

بی تو در گِلها

با تو من كوهم

بی تو بی روحم

با تو دریایی

بی تو بارانی

با تو می مانم

بی تو ویرانم

با تو خندانم

بی تو گریانم

با تو من شادم

بی تو در ماتم

با تو آزادم

بی تو در بندم

با تو شنبم بهارم

بی تو بی گلم یه خارم


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 18:19  توسط م-خ | 
دیدی كه چكرد ، كوزه گر با گل خام

با عشق در آمیختش و گل شد جام

شیشه گر از سر عشق ساخت آن تنگ بلور

تا نماند راز دل ، هـمچـو لـهـب كــنج تنور

ساقیا باده بیاور كه شوم مست و خراب

جامِ گل باشد و تـــنگ ، لــــبریز شراب

ساقی گر مِی ندهد ، باده حرام است برما

حین تو دعوی گری كن ، حكم بر ما فرما

دل اگر عاشق زلف و بر اوست جرمش چیست؟

عاشق چشم سیاه و شب اوست حكمش چیست؟

قاضیا ، حــكمرانی به غلط ، نـــادانی است!

گر تو عاشق نشدی حكم نكن، عیبی نیست!

ولــی با رأی خـــود آزار مده ، جانــكاه است!

تو كه دانی رأی ناخالص ، بد جرمش چیست؟

رخ او با دل من ، می كند كوزه گری شیشه گری

از دل عـــاشق من بـــی خـبری ، بــــی خـبری!

حافظ از عشق بگفت و سعدی از دل بنوشت

همه معـــشوقه بكرد ، خط به خــطی كه سرشت

پس ره عــشق كه داند ، ره عشــــاقگری؟

من ندانم تو كه دانی ، پس نگو بی خبری!

ما ز خاكیم و به خاكیم همه تن

من و تو كیستیم ؟ حتّی تهمتن

عـــشـــق با مـا در آمـــیـخـتـه از روز ازل

مثل آن جام كه گفتم به شما ، حَسبِ مثل

گر بمیریم و بگوییم كزین بی خبریم

همه دانند كه ما خاك گل كوزه گریم

گفته باشم برســـان ایــن سخنم به آن معشوق

تو فقط عشق منی حرف دل است نه كه دروغ

شاید این بار نرسیدیم به هم اِی مه من

ولی در جـام دگر ، تو شـوی هـــمره من

گر شود این وصال در گِلِ عشق و در جام

مــشكن جــــام خــــدایا زآن پـس در ایام

که بماند عشقِ عاشق باقی تا به اَبد

شعر حافظ، شعر سعدی، شعر ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 18:16  توسط م-خ | 
دوباره تنهای تنهام،دیگه هیچ عشقی ندارم

نمیدونم وقته گریه، سر رو دوش كی بزارم

دوباره نقطه سر خط، دوباره شروع قصه

من مو فكر و خیالت، دوباره طلوع غصه

توی فكرمم نیومد، كه بدونه تو بمونم

دیگه رفتی نمی دونم، چجوری تنها بمونم

تو روشاهزاده میدیدم توی یه قصره خیالی

بگو خوبم بگو با من بگو كه تو در چه حالی

كوهو كندم واسه لیلی  تیشه می زدم به سنگا

مثه مجنون واسه شیرین میزدم هر شب به صحرا

قصه هاتو اشتباهی برای دلم نوشتم

رفتی و خبر نداری كه خوده من منو كشتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 18:15  توسط م-خ | 

نمیدونم بعد تو، به كی دل ببندم

كنارم نیستی دیگه، بگی و بخندم

اشك رو گونه هامو، كی دیگه پاك می كنه

كی دیگه با قصه هاش، شبا منو خواب می كنه

اتاق تاریك دل بی تو بی چراغه

درد و غصه های من همه از فراغه

پر نیازم از تو، محرم اسرارم

رازمو با كی بگم، تا تو نیستی یارم

تویی مقصدم تو جاده، كه راه افتادم پیاده

واسه دیدنت گذشتم، از یه دنیا خیلی ساده

آخر نمایشو عوض نكن، بزار این قصه به آخر برسه

نذار این ترانه های عاشقیم با غم و غصه به آخر برسه


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 18:14  توسط م-خ | 
شبا فکر و خیال تو، چرا خوابم نمی گیره؟؟؟

نه تنها لحظه هام حتی، تموم خونه دلگیره

حالا که شب به شب رفت و توام تنهایی سر کردی

توی تنهایی می پوسم نمی ذارم که برگردی

نمی خوام دیگه برگردی، تو که تنها نمی مونی

منم سر میكنم با غم،  تویی تنها كه می دونی

دلم می خواست بیای پیشم مثه روزایی كه رفته

مثه اون لحظه های خوب بیای هر روز و هر هفته

ولی حالا كه می دونم رغیبم برد تو این بازی

نمی خوام دیگه برگردی نمی خوام دیگه تن نازی

تمومه عمرمودادم! تو فكر كن بازیو بردی

نبود این رسم عاشقها! برای من دیگه مردی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 18:13  توسط م-خ | 
دوباره خواب من شده ،تجربه نگاه  تو

شكنجه میكنه منو، سراب روی ماه تو

همیشه تو خیال من، من و تو ما شدن بوده

نذار كابوس بشه خوابم، كه این رویای من بوده

تو از شب گریه های من خبر داری،می دونم

تصور كردن راهو بدون تو، نمی تونم

سرسنگین غمهاتو بذار رو دوش این خسته

تن تنهاییای من به آغوش تو دل بسته

نه این دل بی تو آرومه،نه یك شب خوابه خوش داره

تو رویامی نمی بینم، آخه اشكام نمیذاره

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 17:59  توسط م-خ | 

چه بگویم؟ سخنی نیست!

چه بگویم؟

همه تكرار مكرر

همه چیزی بگفتند

همه چیزی كه شنیدی

همه صد بار!

چه بگویم، كه نمانده نای گفتن!

كه نمانده پای رفتن!

و نرفته راه باقی

و كنون گفته باشم

همگان كنند تلافی

همه راهی كه نرفته

همه حرفی كه نگفته

همه راه را

همه رفته تباه را

و چطور طریقت راه

كه كسی نباشد آگاه

و كسی نداند این را

كه چگونه كشت آغاز

سر سفره دلم باز

همه با نگاه ساده

اول شروع جاده

و رسیدن به ته خط

تن خسته و پیاده

چه بگویم، كه نمانده نای گفتن!

چه بگویم؟ سخنی نیست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 17:59  توسط م-خ | 

توی دست نوشته های زندگیت

با خودنویس، اسم من رو بنویس

بنویس خسته راهم، بنویس

بنویس بی تو تباهم، بنویس

بنویس كه مجنون قصه ما، لیلی نداشت

بنویس فرهاد بیستونتون، كوهی نداشت

بنویس كه شیشه این دل ما

از دل سنگی تو خبر نداشت

بنویس، از شب یلدا بنویس

بنویس، از من تنها بنویس

بنویس از رنج دوریم

بنویس از این صبوریم

بنویس هر چی كه خواستی بنویس

بنویس قصه ما هم، شده بود رستم و سهراب

بنویس تا لب چشمه، بردی اما ندادی آب

بنویس از دل سنگت، بنویس

از اون چشمای قشنگت، بنویس

بنویس اسممو پررنگ تو ولی

اسممو عاشق تنها بنویس

از این عمری كه نشستم پای حرفت بنویس

خودم دادم به دست سنگ قلبت بنویس

بنویس از من و جاده، از منه رفته پیاده

از منی كه رفته بر باد، از من خسته ساده

بنویس از غم دوری، بنویس كه پر غروری

اون همه عشق وصالت، غم هجران و صبوری

بنویس، از دل شیدا بنویس

از منه گذشته از ما بنویس

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 17:58  توسط م-خ | 

ساده بودن رمز و راز عاشقیست

دل شكستن، در جواب سادگیست

من نمی دانستم كه این شعر صادقست

هر كه با احساس باشد عاقبت خواهد شكست


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 17:56  توسط م-خ | 

 


وقتی عاشقم بود دوسش نداشتم

وقتی عاشقش شدم دوسم نداشت

حالا فهمیدم چرا اول هر قصه میگن

یكی بود یكی نبود، قانونی داشت


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 17:54  توسط م-خ | 

روز بخیر شب سیاه

درود بر تو خدا نگهدار

به چشم خسته از نگاه

بگو بگو دگر مبار

به فكر من نگاه تو

سرابی از جنس من است

خسته ی این راه دراز

تن من است، تن من است

زبانه می كشد برون

ز دیده ام اشك روان

جاری شده آتش عشق

به این دل و به جسم و جان

از آن نگاه سرد تو

سوخته دل، منم منم

ز حرم داغ یادت است

لرزه ی این جان و تنم

سفر نشد علاج این

درد درون نهفته ام

سكوت بهترین دواست

برای درد كهنه ام

دوباره باز نسیم و باد

وزید به خاكستر یاد

داغ دوباره تازه شد

آتش كهنه زنده باد!

حال كه درد تازه شد

غمی كه خفته تا بحال

سلامی از عمق خیال

به تو، به تو عشق محال

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 17:51  توسط م-خ | 
از تو جز این ندیدم

هر لحظه بی وفایی

پیمان من نبوده

حتی یه دم جدایی

یك عمر می دویدم

تا جو كنم كجایی

هر روز می نویسم

لعنت به آشنایی

لعنت به آشنایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 17:51  توسط م-خ |